logo

مدیا کاشیگر و کارنامه اش
محمد قاسم زاده

من نخستین بار با نام مدیا کاشیگر در مجله ای به نام بیداران آشنا شدم، مجله ای با گرایش چپ که در سال های نخستین پس از انقلاب منتشر می شد و بسیاری افراد نامدار یا تازه پا گذاشته به عرصه با آن همکاری داشتند. بعد ها آن نشریه و نظایر آن برچیده شدند. نخستین دیدار با او در مجله ی گردون بود، با مدیریت عباس معروفی و سردبیری منصور کوشان و بعدها در تکاپو مکرر شد. در جایزه ی یلدا هم به تعبیری کار یکدیگر را ادامه دادیم، دوره های اول و دوم من دبیر جایره بودم و به دلایلی کنار رفتم و دوره ی سوم را مدیا کاشیگر اداره کرد.
اکنون که مدیا دیگر در کنار ما نیست، آسان تر می توان به حضور او و کارنامه اش پرداخت، چراکه پرونده ی کاری او بسته شده است. او شاعر، داستان نویس و مترجم بود، هم ترجمه ی ادبی و هم ترجمان رسمی. علاوه بر این ها میداندار ادبی پرقوت و قدرتی بود. شاید وقتی فارغ از دوستی ها و دشمنی ها به کارنامه ی او نگاهی بیندازیم، درمی یابیم که حضور و کارنامه ای نباشد که در خور فعالیتی سی و چند ساله از کسی که خوب خوانده بود، به حساب آید.

در زمینه ی شعر، که در همان مجله ی بیداران، هم شعرهای خود را چاپ می کرد و هم از شاعران بیگانه به فارسی برمی گرداند، به حضور شاعرانه اش پیش از دیگر فعالیت ها پی می بریم، شاید شانه به شانه ی فعالیت های سیاسی که در آن سال ها، هیچ کس را از آن نه گزیری و نه گریزی. اما شاعری، گونه ای فراغت ذهنی می خواهد و با چند گونه فعالیت پرشتاب و تنش روزانه سازگاری ندارد. به گواه تاریخ ادبیات و بالاخص تاریخ معاصر، شاعرانی که علاوه برشاعری، دست به فعالیت های گسترده ی دیگر زده اند، یا شعر را از دست داده اند یا کارهای دیگر را. کاشیگر دارالترجمه داشت و در سفارت فرانسه هم مترجم رسمی بود. در ساعاتی از روز خانه و یا دفترش مملو از دوستان و جوانانی بود که به کار نوشتن یا ترجمه روی آورده بودند و از او یاری می خواستند. به جز این ها ساعات متمادی پشت دستگاه کامپیوتر می نشست و جست وجو می کرد. این فعالیت ها مجالی و فراغتی برای شعر باقی نمی گذاشتند. چنین بود که کاشیگر شعر را هم چون دیگر فعالیت ها جدی نگرفت و شاید ترجمه ی شعر، به گونه ای جانشین آن خواست باطنی شد که با نوع زیست او، امکان بروز متعالی پیدا نمی کرد.
هرچند کاشیگر گزیده پسند بود و میل و گرایش بازار چندان در او اثر نمی کرد. به این دلیل در کارنامه ی ترجمه ی شعر او، ابر شلوارپوش، شاهکار مایاکوفسکی شاعر روس می درخشد. علاقه ی دیگر او، علاوه برشعر، ترجمه ی آثار خلاقه ی ادبی بود و شاید در این میان برگردان کرگدن اثر اوژن یونسکو بیش از دیگر ترجمه های او مطمح نظر باشد، با این که پیش از او دو ترجمه ی دیگر از این اثر به بازار آمده بود. ترجمه های جلال آل احمد و پری صابری، اما ترجمه ی او موثق تر و قابل اعتمادتر است. آل احمد چندان تسلطی به زبان فرانسه نداشت و هم چون خیل کسانی که زبان را پیش خود می آموزند، ظرایف و نکته ها و پیچ وتاب های زبانی را درنمی یابند. به این دلیل تمامی آثاری که آل احمد به فارسی برگرداند، اصالت آن ها محل تردید است. پری صابری بیش تر به امکانات نمایشی توجه دارد. علت اقدام کاشیگر در ترجمه ی این اثر، نگاه او به نقد ترجمه است، چراکه او باور داشت بهترین نقد ترجمه ای، ترجمه ی مجدد است. البته این دیدگاه منوط به نقد ترجمه ی سابق است، وگرنه به دلیل عدم پایبندی دولت ایران به کنوانسیون کپی رایت، امروزه شاهد ترجمه های مجددِ در اکثر موارد معیوبیم.
شاید یکی از مواردی که کاشیگر چندان به آن پایبند نبود و اکثراً به کار او آسیب می رساند، آسان گیری در انتخاب ناشر بود، به خصوص آن جا که پای ترجمه ی مجدد یا برگردان همزمان اثری با مترجم های نامداری پیش می آمد. این امر در ترجمه و چاپ کتاب ریخت شناسی قصه های پریان، اثر ولادیمیر پراپ، خود را به خوبی نشان داد. ترجمه ی کاشیگر از این کتاب را ناشر گمنامی روانه ی بازار کرد، حال آن که ترجمه ی دیگر به قلم دکتر فریدون بدره ای را ناشر سرشناسی منتشر کرد. هم دکتر بدره ای در میان اهل کتاب شناخته شده بود و هم ناشرش در توزیع کتاب کوشش بیش تری داشت، از این رو ترجمه ی کاشیگر در سایه ماند. این بی دغدغگی در انتخاب ناشر و توجه تام و تمام به دوستی ها، در توجه به دیگر آثار او نیز مؤثر بود. شاید تنها اثری که در این میانه کم تر آسیب دید، منظومه ی ابر شلوارپوش بود. این اثر را انتشارات آرست به مدیریت منصور کوشان به بازار فرستاد، درست زمانی که ناشرش مجله ی تکاپو را منتشر می کرد. کوشان هنر بزرگی در جا انداختن مجله و گردآوردن آدم ها با سلایق گوناگون داشت و به این دلیل مجله یا کتابی که منتشر می کرد، خیلی زود دیده می شد. هیچ اثری از کاشیگر این شانس را نداشت که چون ابر شلوارپوش، به محض انتشار در معرض دید باشد. شاید تکنیک های کودتا درست نقطه ی مقابل ابر شلوارپوش بود، کتاب به گونه ای عرضه شد که بسیاری گمان می کردند اثری است در عرصه ی علوم سیاسی و در مبحث کودتا و کم تر کسی پی برد کاشیگر رمان ترجمه کرده است.
کاشیگر هم چون بسیاری از فرانسه دان های ایرانی که به ترجمه ی آثار ادبی روی می آورند، شیفته ی نظریه های ادبی بود و در این میان تودوروف بیش تر توجه او را برانگیخت. او به قول خودش باید ده ها کتاب می خواند که هیچ یک از آن ها را ترجمه نمی کرد. شاید از میان آن ده ها کتاب، یک یا چند مقاله برمی گزید و به فارسی برمی گرداند. سفارش ناشران را نمی پذیرفت، حال آن که دیگران چنین زحمتی به خود نمی دادند. از خوانده های او یا دیگران سود می بردند و کتابی را که خوانده یا حتا نخوانده بودند، ترجمه می کردند و غالباً به سفارش ناشر. نظریه پردازها عمدتاً شهرت داشتند، از موریس بلانشو گرفته تا تودوروف یا کریستوا یا حتا جناح چپ مانند لوکاچ یا لوسین گلدمن. در این میانه کاشیگر که خود یاریگر آن ها بود و حتا خود کتاب را در اختیار آن ها گذاشته بود، مهجور ماند و در حاشیه قرار گرفت و مقاله هایی که او با وسواس به فارسی برگردانده بود، با جمع آوری مجله از کیوسک، گمنام و ناشناخته و بی سپاس می ماندند، مگر در میان اندک علاقه مندان به مباحث نظری نقد ادبی.
بحث درباب ترجمه های رسمی او و بازتاب آن ها شاید در این مقوله نگنجد. اما همین کافی است که میزان تسلط او به فرانسه را نشان می دهد. وقتی ترجمه ی مذاکرات لوران فابیوس، وزیر خارجه ی فرانسه را به عهده می گیرد یا مترجم رسمی سفیر فرانسه در تهران می شود. هرچند اهل ادب باید با دریغ به این مسأله نگاه کنند که فرصت اندک او صرف کاری می شد که به ادبیات و هنر ربطی نداشت، هم در ترجمه برای سفارت فرانسه و هم در دارالترجمه که پای نان و آب زندگی در میان بود.
شاید تأثیرگذارترین فعالیت او، محافلی بود که در خانه یا دارالترجمه اش به راه می انداخت، جایی که دوستداران ترجمه یا نوشتن جمع می شدند. من می شناسم چند تنی را که در این محافل شرکت می کردند و به تشویق او و حتا یاری اش دست به ترجمه زدند و امروز اسم و شهرتی، حتا بیش از او در میان اهل کتاب پیدا کرده اند. این گونه محافل به ویژه در تهران کم نیستند، اما در اکثر موارد بدل می شوند به دورهمی و گپ وگفت حاشیه ای و از آن رو که میداندار پرمایه یا خوب خوانده ای در آن ها نیست، خیلی زود از هم می پاشند. امروزه به مدد گسترش کافه ها در تهران که گویا تعدادشان به بیش از سه هزار رسیده و درصدی از آن ها کافه کتاب است، محافلی پیدا شده، اما مکان کافه ها نمی تواند جای محافل خانگی یا دفاتر را بگیرد، چراکه مشتری های گوناگون و گاه بی علاقه به ادبیات هم حضور دارند و از طرفی فضا بسیار محقر است. کاشیگر در اداره ی محافلش خستگی ناپذیر بود. محافلی که سودش بیش تر نصیب دیگران شد و زحمت و صرف وقتش برای او ماند. اما در نگاه کسانی که او را می شناختند، خدمتی بود به ادبیات و کم تر کسی این همه وقت صرف دیگران کرد. کاشیگر آن گونه زیست که خود می خواست، شاید چندی و میزان زندگی باب طبع او نبود و به چونی و چه گونگی آن فکر می کرد. امروزه کاشیگر در میان اهل ادب نیست، اما بی تردید عدم حضورش بیش تر به چشم می آید. یادش گرامی.