logo

پرتره ای از یک زندگی
علی جلالی

اگر قرار است وارث خوبی باشیم، باید دو چیز را یاد بگیریم: اول اینکه همیشه شاد باشیم و دوم هیچگاه قلم را زمین نگذاریم.

مدیا کاشیگر
و او وارث خوبی بود. در اوج بدبینی در زندگی شاد زیست و در روزگاری که ارمغان قلم برای دارنده اش تهدید بود، قلم را بر زمین نگذاشت. انگار از آنها که او می خواست وارث خوبی برایشان باشد آموخته بود که رمز ماندگاری و استقامت در راهی که انتخاب کرده ای شاد بودن است. چنین بود که حضورش دور بود از فضاهای دخمه و ناله و آه و ضجه. گفته بود تمام اینها را گذاشته ام برای بعد از مرگ. می خواست با تمام وجود زندگی کند که کرد. آدم نصفه و نیمه کاره ای نبود. کار را تمام کرده بود. حسرتی بر دل نداشت. حسرت ماند برای آنها که می خواستند بیشتر در کنار چون اویی باشند که وجودشان در این روزگار هر چه می گذرد کمتر می شود. بودنش برای جوان ها نعمت بود، برای آنها که می خواستند شروع کند. و برای آنها که می خواستند کسی باشد که بگوید این است راه. تکیه گاه بود بی آنکه بخواهد تخته پوستی زیر پای خود بگذارد و مرشد باشد و از این راه دل خوش کند به استاد گفتنِ آنها که دور خودش جمع کرده است. نیز وجودش برای آنها که مویی سپید کرده بودند قوت قلب بود و اطمینان خاطر. او در میانه ایستاده بود با آغوشی گشاده. یک دست در دست جوانانی که در آغاز راه بودند و یک دست در دست کسانی که راه را تا آخر پیموده بودند. این تصویر را در شب هایی که جشن جایزه ادبی اش را برگزار می کرد، می توانستی به خوبی ببینی. این بود مدیا کاشیگر.

آغاز
در تهران به دنیا آمد. به سال 1335. خانواده اش از طبقه متوسط بودند. گفته است «برایمان ارزش های طبقه متوسط ارزش بود. مثل تحصیل، مثل فرهنگ، مثل خیلی چیزهای دیگر که با چپ بودن منافات نداشت و هنوز هم ندارد، اما اطرافم را می بینم». بخشی از تحصیلات ابتدایی و راهنمایی اش را در فرانسه گذراند، بعد در سال 1352 در دبیرستان ایرانی فرانسوی رازی در تهران دیپلم گرفت. بعد در دانشگاه تهران در رشته اقتصاد و بعدتر در رشته معماری پذیرفته شد. هر دو را نیمه کاره رها کرد. هنگامی که در دانشگاه تهران بود، در کلاس های جامعه شناسی هنر که غفار حسینی مدرس آن بود شرکت می کرد. می گفت غفار حسینی تنها کسی بود که علاوه بر دانش و سوادش، شیوه زیستن را نیز از او آموختم. پس از کشته شدن غفار حسینی در فضای سخت و دشوار آن سال ها، کاشیگر و محمدجعفر پوینده از معدود کسانی بودند که در فضای رعب آور و سرکوب شده آن سال ها در مجله صنعت و توسعه برای او نوشتند و یاد غفار را گرامی داشتند.

جوانی
جنون دانستن از یک سو و تسلط کاشیگر جوان به زبان فرانسه و انگلیسی از سوی دیگر، از او یک کتاب خوان حرفه ای ساخته بود:
«من به خرخوانی معروف بودم، لنین می خواندم و مارکس می خواندم و انگلس می خواندم و تروتسکی می خواندم، آلتوسر می خواندم، گارودی که آن زمان هنوز مارکسیست بود، به علاوه نئومارکسیسیت ها مثل لوسین گلدمن و ...».
خواندن برای کاشیگر عیش مدام بود و عیشی که تا آخر عمر از آن دست نکشید. قوت علاقه او به مارکسیسم محدود به مسایل نظری نشد و کاشیگر جوان خیلی زود به عضویت حزب توده درآمد. هر چند عضویتش در حزب یک سال بیشتر دوام نیاورد. دلیل گرایش خود به مارکسیسم در آن سال ها را خفقان، بی عدالتی های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و نابرابری می دانست. با این همه، جدایی اش از باورها و ایدیولوژی های چپ یک دهه بعدتر روی داد. او علت گسست از مارکسیسم را نه یک اتفاق که مجموعه ای از اتفاق ها می دانست. مثلاً سرنوشت کشورهایی که مارکسیسم در آن به پیروزی رسیده بود را از نزدیک دیده بود و در نهایت به این فکر رسیده بود که مارکسیسم جواب نمی دهد. کاشیگر خود را در یکی از آخرین مصاحبه هایش «نه راست و نه چپ، بلکه یک پراگماتیست» نامید. کاشیگر جوان اگر چه قبل از انقلاب هم مشغول نوشتن و ترجمه بود و در همان سال ها به عنوان مترجم رسمی کارش را آغاز کرد و عضو رسمی کانون مترجمان ایران شد، اما نامش وقتی بر سر زبان ها افتاد که در اوایل دهه هفتاد ترجمه ای از «ابر شلوارپوش» مایاکوفسکی را توسط نشر مینا منتشر کرد. کتاب البته میان مردم خوش اقبال نبود. منتقدین و اهل فن از ترجمه کاشیگر به عنوان ترجمه ای درخشان نام بردند. ده سال بعد بود که این کتاب در میان مردم ناگهان با اقبال رو به رو شد. کارهای دیگری از مایوکوفسکی ترجمه شده بود و او دیگر شاعری شناخته شده بود و همه دنبال آثارش می گشتند و ابر شلوارپوش را از انبارها بیرون می کشیدند. و هنوز که هنوز است نام کاشیگر و مایاکوفسکی تداعی کننده یکدیگرند.
در سال 74 داستان وقتی مینا از خواب بیدار شد را می­ نویسد و نشر قصه آن را منتشر می کند. شناسنامه کتاب می گوید مخاطب این داستان نوجوانان هستند، اما نثر کاشیگر و داستان جذابش به گونه ای است که از کودک و سالخورده می توانند مخاطب آن باشند. کاشیگر درباره چرایی آن با مثالی درباره شازده کوچولو اگزوپری می گوید: « شازده کوچولو که یک کتاب کودک و نوجوانانه است، اصلاً برای کودک و نوجوان نوشته نشده است. بعداً تبدیل شد به کتابی برای کودک و نوجوان. در واقع، خود کودکان و نوجوانان این کتاب را پیدا کردند. این سرنوشت ادبیات است». کتاب در همان سال جایزه شورای کتاب کودک را برد. در سال 68 کتاب معروف ولادیمیر پراپ روسی را ترجمه می کند. پراپ محقق صورت گرای روس بود که تجزیه و تحلیل های ساختارگرایانه اش از قصه های عامیانه روسیه بعدها تأثیر عمیقی بر تحقیقات فولکلوریک در محافل و دانشگاه های غربی بر جا گذاشت. در زمانی که هنوز تجریه و تحلیل قصه بر پایه و اساس ساختار و فرم در ایران رواج نداشت، کاشیگر گام مهمی برداشت و این کتاب را ترجمه کرد. هرچند که همان سال ترجمه دیگری از همان کتاب به بازار آمد که فریدون بدره ای مترجم آن بود. شناخت کاشیگر از جریان ادبی روز دنیا و ارتباط پیوسته اش با فرهنگ غرب نشان می دهد انتخاب هایش برای ترجمه چقدر از زمانه خود پیش بوده است. چنانکه اکثر کارهایش سال ها بعد از انتشار مورد بحث و توجه جامعه فرهنگی و کتابخوان قرار می گیرند.
کاشیگر در کنار چاپ کتاب هایش به عنوان مترجم با مجلات آن روزها همکاری می کرد. یکی از مهم ترین مجلات آن زمان ارغنون بود. ارغنون در فاصله 73 تا 83 منتشر شد و یکی از جدی ترین مجلاتی بود که به فرهنگ غرب و نقد آن می پرداخت. مقالاتی از تزوتان تودورف با ترجمه کاشیگر از او به چاپ رسیده است. کرگدن یونسکو کتاب دیگری است که در سال 1380 منتشر کرد. پیش از آن ترجمه های متعددی از این کار منتشر شده بود، اما کاشیگر دلیل ترجمه مجدد را نقد ترجمه های قبلی می دانست. معتقد بود: «بهترین نقد بر یک ترجمه، ترجمه ی دوباره آن است. بحث من این است کسی که دست به ترجمه می زند درباره آن اندیشه باید حرفی برای گفتن داشته باشد». همچنین مجموعه آثار کامو را ترجمه کرده بود که قبل از مرگش بیگانه را منتشر کرد. علت اینکه چرا با وجود هجده ترجمه از بیگانه باز به ترجمه این کتاب علاقه مند بود را چنین توضیح می دهد: «کامو را همیشه دوست داشته و دارم. از 15 یا 16 سالگی او و آثارش را کشف کردم. انگیزه اولیه هرچه بود یادم نیست. اما همیشه اعتقاد داشتم کامو آن طور که باید و هست به کتابخوان ایرانی معرفی نشده است. ترجمه من به اصطلاح غربی اش ترجمه انتقادی است. یعنی که من متن را می برم به زمان نوشتن اثر و با توجه به زمانش آن را توضیح و تفسیر می کنم و می گویم که زیر متن ها چیست. در چنین شیوه ای باید از آثار دیگر نویسنده هم نقل قول هایی بیاورم و عملاً نمی توانستم از هیچ کدام از ترجمه های موجود استفاده کنم. پس مجبور بودم خودم ترجمه کنم و از ترجمه های خودم استفاده کنم تا شرایط پیچیده نشود و اینکه فلان مترجم چرا فلان کلمه را استفاده کرده یا نکرده توضیح ندهم. پشت هر متن و مطلب نویسنده ای چون کامو، واقعه ای تاریخی و اتفاقات اجتماعی پنهان است. و استفاده از ترجمه دیگران با این وضعیت به هیچ وجه جواب نمی دهد. برای مثال کامو در بیگانه از زبان مورسو درباره نطق دادستان می گوید تیراد. تیراد اصطلاحی تئاتری است. یک مونولوگ بسیار طولانی درباره یک موضوع واحد است. چنین چیزی در زبان فارسی نداریم. در تمام ترجمه ها، ترجمه شده سخنران یا چیزی شبیه به این. پس من وقتی با معنی این مفهوم به فارسی در ترجمه ها مشکل دارم نمی توانم به آنها استناد کنم. پس ترجمه خودم را می کنم و واژه خطاب را می گذارم».
میل کاشیگر به مسائل ترجمه و ترجمه پژوهی بود که در سال 93 کتاب درباره ترجمه ریکور را منتشر کرد. درباره ترجمه یکی از مهم ترین کتاب های فیلسوف سخت خوان فرانسوی است. ریکور در اوایل دهه هشتاد توسط بابک احمدی به فارسی زبانان معرفی شده بود (در جستجوی دنیای متن، شامل شش گفت وگو با پل ریکور). انتشار این کتاب (درباره ترجمه) گام مهمی در شناخت ریکور در ایران و همچنین بسط مسائل مربوط به ترجمه پژوهی بود. نکته بحث برانگیز کتاب، شمارگان (تیراژ) آن بود. کتاب کاشیگر تنها در 500 نسخه چاپ شد. در یکی از مصاحبه هایش با اشاره به این نکته گفته بود: « در این چند ماه (که از انتشار کتاب گذشته) حتی 100 نسخه از آن هم فروش نرفته است». کاشیگر در اکثر گفت وگوهایش در قامت یک جامعه شناس امور فرهنگی و نه فقط در کسوت یک مترجم یا نویسنده ظاهر می شد. دلیل اینکه مردم کتاب نمی خوانند را نبود بازار اوقات فراغت با مکانیسم های طبیعی خودش در ایران می دانست. کاشیگر در حدود بیست و چند سال پیش در جلسه ای با مسئولان وزارت ارشاد تنها کسی بود که از کتاب گران دفاع کرده بود: «استدلال بقیه این بود که کتاب ارزان به بازار بفرستیم. مردم آن را خواهند خرید. من استدلالم این بود و هست که اگر کتاب ارزان به بازار بفرستیم فقط نویسنده و محقق از گرسنگی می میرند. و دیگر محقق و نویسنده نخواهیم داشت. بگذارید کتاب گران باشد و اگر می خواهید محبت و حمایت کنید این کتاب گران را با بودجه ای که می خواهید صرف ارزان نگاه داشتن کتاب بکنید برای کتابخانه ها کتاب بخرید و در اختیار مردمی بگذارید که وسعشان به خرید آن نمی رسد. ما دو چیز را فراموش می کنیم، اول اینکه فرهنگ، چه کتاب، چه فیلم، یک کالاست، و باید به قیمت واقعی خودش عرضه شود، دوم اینکه این کالا یک کالای اوقات فراغت، بنابراین یک کالای لوکس است. آدمی که اوقات فراغت نداشته باشد سراغ فرهنگ و ادبیات نمی رود. و آدمی که اوقات فراغت دارد حتماً پول تأمین هزینه های اوقات فراغتش را هم دارد».
رشد فرهنگ کتابخوانی از دغدغه های همیشگی کاشیگر بود. از همین رو بود که در سال 86 جایزه ادبی روزی روزگاری را بنیان نهاد تا با معرفی کتاب هایی که هم از لحاظ ادبی حائز اهمیت بودند و هم توانایی جذب توده مردم را داشتند گامی در این راه برداشته باشد. او به هرگونه تقسیم بندی و درجه بندی ادبیات مخالف بود و نگاهش به ادبیات ایران جامعه شناسانه و واقع بینانه بود. جایزه روزی روزگاری را سه دوره برگزار کرد و در سال 90 به دلیل فشار نیروهای امنیتی از برگزاری این جایزه برای همیشه صرف نظر کرد.

پایان کاشیگر شصت و یک سال زندگی کرد و هفت مرداد 96 به علت عارضه ریوی از این دنیا رفت. حاصل زندگی اش ترجمه و تألیف بیست کتاب و انبوهی مقاله و تنها فرزندش مانی کاشیگر است. آشنایان و نزدیکان او گفته اند که کارهای زیادی از او منتشر نشده باقی مانده است. کاشیگر خوش مشرب و خوش محضر بود، از این رو دوستان فراوانی داشت که پس از مرگش به ذکر خاطراتی از او پرداختند. بابک احمدی در روز خاکسپاری اش گفت: «او یکی از شریف ترین، داناترین و بهترین دوستان من بود. شریف ترین برای اینکه برای دیگران زندگی می کرد». مانی کاشیگر نیز از روزی گفت که پدرش را برای نخستین بار گریان دیده بود: « پدر من گریه نمی کرد. من فقط دیدم که یک بار در سال هفتاد و هفت به شدت گریه کرد، آن زمان من کوچک بودم و زمانی که از او پرسیدم گفت مانی من چهل و دو سالم شده است و دوستانم دارند می روند و ما آنها را بدرقه می کنیم، آن زمان محمد جعفر پوینده فوت شده بود». آنقدر با پوینده عیاق بود که روزی که باید جنازه پوینده شناسایی می شد کنار همسر او بود. سفیر فرانسه نیز با ارسال پیامی با خانواده و دوستان او و مردم ایران ابراز همدردی کرد. کاشیگر بیست و پنج سال مترجم اول سفارت فرانسه بود و سفیر فرانسه در پیامش او را چنین توصیف کرد: «انسانی کوشا و خستگی ناپذیر و همیشه آماده ی خدمت که مسئولیتش به عنوان مترجم با ماهیت وجودش در تطابق کامل بود، او عاشق کلمات بود و شیفته ارج نهادن به معنای آنها. در آخر احترامی که نسبت به مدیا احساس می کردم به خاطر مرد ادیبی بود که در او می دیدم».
چهره کاشیگر در قامت مترجم سفارت فرانسه برای دومین بار از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران دیده شد که لوران فابیوس وزیر خارجه فرانسه را در مذاکرات هسته ای با ایران همراهی می کرد. نخستین بار اما چهره اش زمانی دیده شد که در برنامه دو قدم مانده صبح شرکت کرد و درباره دوست قدیمی اش رضا سیدحسینی که تازه در گذشته بود سخن گفت. بسیاری بر او خرده گرفتند که چرا در سال 88 و ماجراهای آن کاشیگر در یک برنامه تلویزیونی شرکت کرده است. اما اصل برای او فرهنگ بود، نه سیاست. کاشیگر در قطعه نام آوران بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است.